X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Third Birthday tickers دل و دین
ای ساربان!!!
قبل از ازدواجم عاشق این شعر بودم

 

ای ســاربان آهسـته ران کــآرام جانـم می رود              

 وان دل که با خود داشتــم با دلستـانم مــی رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجـور از او                

گــویی کـه نیشی دور از او در استخوانم می رود

گـفتم به نیرنگ و فسـون پنـهان کنم ریش درون            

 پنــهان نمی ماند کـه خـون بر آســتانم می رود

محمـل بدار ای سـاروان تندی مکــن با کـاروان                 

کـز عشــق آن سرو روان گـویی روانم می رود

 او مـی رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان              

دیـگر مپرس از من نشـان کز دل نشانم می رود

بــا این همــه بیــداد او ، وان عهــد بی بنیـاد او                 

در سیـنــه دارم یاد او ، یــا بـر زبانــم می رود

باز آی و بر چشــمم نشـین ای دلسـتان نازنیــن              

کــاشوب و فریـاد از زمین بر آسمــانم می رود

در رفتــن جــان از بدن گوینــد هر نوعی سخن            

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

هنوزم هستم... دوست جون قدیمیا این شعر رو قبلا هم خوندن توی این وبلاگ... برای دوست جون جدیدام نوشتم... پارسال همین موقع ها بود که نوشتم... همون موقع که تازه شروع کرده بودم به وبلاگ نویسی... و مصادف شده بود با ماموریت همسری...

حالا از دست این ساربان من میخوام سر به بیابون بزارم... بگم غلط کردم ولم میکنی؟ مگه خودت کار و زندگی نداری آخه... به آرام جان مردم چیکار داری آخه... اه ه ه ه ه ه

امسال عید هم همسری مهربونم کنارم نیست همش هم تقصیر این ساربان کوفتیه!!! حالا تو که میبری یه روز دوروز نه ده روز !!!

البته من امسال ذیگه تنها نیستم... پسرم، محمدم  پیشمه... هر چند که نمیتونه جای باباشو بگیره... ولی خوب کاچی بهتر از هیچی!!! (الهی قربون کاچی خوشمزه خودم بشم!) 

بله... متاسفانه ما تنهاییم!

عید هم راستش نداریم... یعنی شما خودتون رو بزارید جای من! با این بلایی که ساربان سرمون آورده میتونم سفره هفت سین بچینم و شاد باش بگیم و بگیم و بخندیم؟ نه واقعا؟ میتونم؟!

خوب معلومه که نمیتونم...  عید من از ۵ بهار شروع میشه... ازوقتی که امید جانم ز سفر باز آید !... برای اون موقع قول میدم  هفت سین که بماند هفتاد تا سین بچینم...

 

حالا بریم سراغ پسری... پسرم آقاست... اینقده مهربونه که نگو... شبا قشنگ برای مامانش لالایی میخونه و میخوابه... تا صبح هم کاری باهام نداره (البته فعلا!!!!... گوش شیطون کر!!!!) 

بعد از غذا هم معمولا شارژ میشه و شروع میکنه به ذوق مرگ کردن مامانش... و مامانش هم هی قربونش میره و دورش میگرده ... وقتی تکون میخوره قشنگ میشه فهمید حتی بابایی هم میتونه ببینه... چون من خیلی لاغرم شکمم قشنگ تکون میخوره و بالا و پایین میپره!!! دیشب هم همینجوریا  یه خداحافظی جانانه با باباش کرد و اونم مثل مامانش سعی کرد بابا رو از سفر منصرف کنه ولی زور ساربان به زور پسرم و البته اشکای من چربید...

اهای ساربان خیال کردی اگه مردی واستا پسرم به دنیا بیاد ببینم اون موقع میخوای چیکار کنی!

 

(برای خاله جونایی که از سرکارشون به ما سر میزنن و دیگه نمیتونن بیان)

سال خوبی داشته باشین... عیدتون هم پیشاپیش مبارک

(البته بگما این خنده تلخ من از گریه غم انگیز تره ها!!! مجبوریه دیگه!)

+نوشته شده در سه شنبه 1388/12/25ساعت21:14توسط زیبا |
خاطرات لحظه دیدار!
دیروز بعد از ساعتها لحظه شماری بالاخره لحظه دیدار رسید ... و من نی نی نازم رو دیدم... دستهای کوچولوشو که آورده بود کنار صورتش... پاهای نازشو که جمع کرده بود توی دلش... چشمای قشنگش رو که بسته بود...

قدش فعلا ۱۳ سانته...و وزنش حدود ۳۰۰ گرم!

خیلی لحظات قشنگی بود... جای همه خالی... اونقده ندید بدید بازی درآوردم که نگو... اشکام بی اختیار میومدو بلند بلند قربون صدقش میرفتم ... فکر کنم خانم دکتره فکر کرد اجاقم کور بوده!!!!!

به همسری که گفتم ازش فیلم بگیر دکتر گفت نمیشهاگه میخواستس همون اول میگفتی برات سی دی تهیه کنم!۱ گفتم خوب من که نمیدونستم ... فکر میکردم فقط سه بعدی رو میشه سی دیش رو تهیه کرد... گفت نه ... اینم میشه... ولی الان دیگه نمیشه!!!!

خیلی حالم گرفته شد... توی عکس سونوش هم چیزی مشخص نیست...

خیلی لجم گرفت... بعدش البته رفت منشیش رو دعوا کرد که ازمون نپرسیده بود فیلم میخوایم یا نه؟

خلاصه که گذشت!!!

...خلاصه!!!!!!!

من سرم و کج کرده بودم و داشتم جوجه کوچولوم رو نیگاه میکردم و هی میپرسیدم اینجا کجاشه اونجا کجاشه؟ آخه چرا من نمیفهمم!!!! 

 خانوم دکتره جواب نمیداد چون  داشت به دستیارش اطلاعات میداد... یهو دیدم که میگه ....

میگه....

بگم؟!؟!؟!؟!؟!!؟

گفت:   MALE!!!!!!

  

بله!!!! اینجوریه!؟!؟!؟!؟!؟

  

 حالا این محمد کوچولوی ما هم ذوق زده شده و از امروز داره لگد حواله مامانش میکنه!!!!!!!

واقعا که چقدر لحظات قشنگیه.. از خدا میخوام که هیچ کس رو بی نصیب نذاره







+نوشته شده در دوشنبه 1388/12/10ساعت15:1توسط زیبا |
محمد یا فاطمه؟!
سلام

دارم شیرین ترین لحظه های زندگیم رو به سختی میگذرونم...

البته به طرز وحشتناکی خدا رو شاکرم و ازش ممنونم به خاطر هر چیزی که داره پیش میاد...

میدونین چیه ... توی این یه ماه که نیومدم اتفاقای زیادی برام افتاده...

مدرسه رفتن من، اونم با این شرایط و کار کردن من  با خانواده شوهر ...

نمیدونم چی باید بگم؟

نمیدونم از کجاش باید بگم... فقط خسته ام... تنها دلخوشیم قلبیه که توی وجودم میزنه و گرمم میکنه...

کوچولویی که من مواظب اونم . اونم شریک غمهام...

کوچولویی که مثل خودم تنهاس... و از این تنهایی هم خوشحاله...

چون به خدا نزدیک تره

براش نگرانم.... برای آیندش... نگرانم با این آدمهایی که دور و برش هستند چطور میخواد معصومیتش رو حفظ کنه... از خدای خودم کمک میخوام ... برای اینکه بهم نیرو بده برای حفظ معصومیت کوچولوم... برای تربیتش ... وبرای هدایت درست فطرتش به طرف پاکیها و خوبیها...

این جوجه کوچولوی ما که توی خواب منو بابایی دختر بوده!!! نازش زیاده... تکوناش اونقدر واضح نیست که مامان بفهمه و حسشون کنه... فقط یه وقتایی خیلی بامزه میره یه طرف دلم میشینه ... طوریکه دلم کج و معوج میشه و مامن رو  از خنده روده بر میکنه ... مثل الان که رفته یه گوشه و مامانش رو کج  و کوله کرده... و همین باعث میشه که مامانی هی قربونش بره و از شدت ذوق اشک توی چشماش جمع بشه... بعدش دستش رو بزاره رو شکمش... همونجایی که به طور واضحی قلنبه شده و براش قرآن بخونه  ودعا کنه...

نمیدونم میشه اسمش رو تکون گذاشت یا نه... ولی اونجایی که قلنبه میشه تیر میکشه.. فقط همین... کوچولو و پشت سر هم... و من هر چی دقت میکنم از این دقیق تر چیزی حس نمکنم... تکونای نی نیها همینجوریه یعنی؟!؟!٬!؟

دیگه اینکه دکتر برام سونو نوشته ولی هنوز نرفتم...اونم جریاناتی داره که در این مقال نمیگنجد!!!!

این دفعه که رفتم دکتر یعنی سه شنبه هفته پیش!... از دکتر خواستم که صدای قلبشو گوش کنم... اونم گفت نمیشه از هفته ۲۰ به بعد میتونی ولی ما سعی خودمون رو میکنیم... سعی زیادی نمیخواست... تا گوشی رو گذاشت قلب جوجه کوچولو تالاپ تولوپ کرد و مامانش رو ذوق زده کرد... دکتر که از خنده و ذوق من خندش گرفته بود و اونم ذوق کرده بود... بهم تبریک گفت... ومن باز هم به کوچولوی نازم افتخار کردم....

امیدوارم که سالم و سر به زیر هم به دنیا بیای!!!! جوجه مامان یهو سر به هوا نشی اون آخرا... باشه؟!!؟؟

فعلا....فهمیدم جنسیتش چیه میام و میگم... (سوء تفاهم شده... منظورم این بود که وقتیی فهمییییدم... میام و میگم... هنوز که نفهمیدم... امروز شنبست و من فردا وقت گرفتم برای سونو!!!!!! )

خاله تیما اگه میای اینجا رو میخونی یه زنگ هم به ما بزنی بد نیستا...

مر مری جون یه خبری از خودت به ما بده... کوچولوت چطوره؟ چه خبرا؟ نگرانیم آخه

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/12/04ساعت14:23توسط زیبا |