تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers دل و دین
و یسر لی امری!
دندون های نیش بالا = پایان نامه کذایی

دندون های نیش پایین= شروع امتحانات کذایی

خدایا کمک کن!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت12:7توسط زیبا |
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد!!
محمد خیلی بهتره

از همتون ممنونم

همه چی تقصیر خودم بود

راستش اون هفته هر روزش بیرون بودم

هر وقت هم میرفتم خونه مامانم چون یه ۵ دقیقه پیاده روی داره باد میخورد به صورت محمد ... طوری که اشکش در میومد!!!

به هیچ عنوان هم نمیزاشت شالگردنش رو جلوی دهنش بزارم!!!

خدارو شکر که خوب شد

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد!

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد!

توروخدا برام دعا کنید... یادتونه که من همسایه مادرشوهرم اینا بودم... (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!)

دلم یه خونه بزرگ میخواد... توی یه محله خوب و با مردم متدین و با فرهنگ... با هوای خوب و پاکیزه تر !!! با شیشه های ددوجداره! دیوار های عایق کاری شده!! ستون های بتنی!! !نقشه خوب و عالی!!! سه چهار تا اتاق!!! حیاط دار ترجیحا! با همسایه های خوب و فهمیده! آفتاب گیر!  و ... مستقل و نزدیک خونه مامان ها!

خدایا قسمتمون کن... فقط اگر میشه تو همین دنیا!!! و تو همین ایران اسلامی!

 باتشکر

+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت15:37توسط زیبا |
مروارید های نفس بر!
وقتی این جوری سرفه می کنی قلبم تیر میکشه!

وقتی تا صبح نمیتونی درست نفس بکشی و صد دفعه بیدار میشی ... نفسم بند میاد

خدایا! نمیشد این دندونای نیش راحت تر دربیان!!!!!

خدایا ! بچمو به خودت میسپارم!

امیدوارم علت اصلی دندونات باشن! واااای نمیتونم به آسم فکر کنم!... اشکم در میاد!

(دکتر میگفت بچه هایی که حساسیت و رفلاکس دارن در معرض ابتلا به آسم هم هستند! اونم توی این هوای پاک!!!)

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

مامانا چیکار کنم با سینه خراب محمد! کسی تجربه ای نداره؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت15:26توسط زیبا |
ای خدا بارون بباره
روی دستم آروم آروم تکونش میدم لالایی

بچم از عطش هلاکه آب بهش بدن ثوابه

خورشید از غمش میسوزه گل شبنمش میسوزه

صورتش اونقده داغه اشک نم نمش میسوزه

علی لای لای علی لای لای  علی لای لای علی لای لای

نه گمونم که بتونه شیر خوارم زنده بمونه

بس که چنگ زده به سینم نوک دستاش پر خونه

رفته از کف دیگه چاره، ای خدا بارون بباره

از ترک های لب اون جیگرم شد پاره پاره

آرزوم بود که بببینم میری رو پای خودت راه

غنچه ناز و قشنگم تازه رفتی توی ۶ ماه

کودکی که ۶ ماه داره تازه دندون در میاره

اما حیف حرمله داغ تو رو ،رو دلم میزاره

.

.

.

 ما سال پیش شیر خواره داشتیم

محمد شد علی اصغر و ...من شدم رباب ...

وای

امسال شیر خوارمون بزرگ شده... دندون درآورده... جلوی چشمامون راه میره و شیرین کاری می کنه... ما آرزو به دل نموندیم! خدایا شکرت

اما رباب!

:تا شام روی نیزه سرش بود در برم

خدایا شکرت

+نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت12:43توسط زیبا |
یا علی گفتیم و...
نمیدونم چقدر گذشته؟ از آخرین باری که لیاقت داشتم... برای زیارتتون آقا!

اما برای من خیلی گذشته... روز شماری کردم تا برسه روزی که خودتون برامون خواسته بودید... روز ازدواجمون... روزی که زیر یک سقف رفتم با کسی که خودتون برام سواش کرده بودید!

توی این مدت با صد نفر خداحافظی مردم... صد نفر رو حلال کردم... به صد نفر التماس دعا گفتم و به صد نفر زیارت قبول... و خوش به سعادتتون...

و هزاران بار آه کشیدم... و دلم به روزی خوش بود که خدا به فرموده خودش دینم رو و دین همه مسلمونا رو کامل کرده بود...

الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی ...

عید غدیر امسال هم نزدیک شد و امید دیدارتون برام نزدیک تر...

اما انگار زیادی به خودم مطمئن بودم... یادم رفته بودم که شما باید بخواین تا بیایم... تا دوباره باهاتون عهد ببندیم تا یک ساله دیگه رو هم با عشق پاکمون با هم زندگی کنیم...

دلم ریخت وقتی بلیطامون جور نشد... دلم شکست وقتی جوابم کردید... اشکم راه افتاد وقتی .... بعد از یک سال امیدم نا امید شد...

باورم نمیشد... مکه و کربلا و نجف و سوریه ای که یک سال انتظارشو کشیده بودم قسمتم نشد...

در طول کمتر از ۲۴ ساعت اینقدر بی قراری کردم که مثل همیشه دل مهربونتون برام سوخت و زیارتتون رو نصیبم کردید...و باز هم رئوف بودنتون رو به رخ من و خانوادم کشیدین...

آقای خوبم... ممنون که منه بی لیاقت رو طلبیدید دوباره.... آقا جان یادتونه باهاتون خداحافظی نکردم تا زود منو بطلبید... آقاجونم... یک عالمه حرف خصوصی دارم باهاتون... گفتن و تعریف کردن این چیزا اینجا فقط برای اینه که مهربونیتون رو به یاد همه اونایی بیارم که مثل من از یادشون رفته...

آقای مهربونم سلام ...

آقای مهربونم خیلی دلم تنگه براتون...

امام رضای خوبم سلام

پینوشت ۱- مشغول نوشتن پایان نامم هستم... محمد ،و پایان نامه و دانشگاه و درس دیگه همه وقتم رو گرفته... حتی برای بابای محمد هم وقتی نذاشته!!!

پی نوشت ۲-ادامه مطلب مخصوص همسر مهربونم

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت1:21توسط زیبا |
به نماز نگویید کار دارم...
همیشه ... در هر حالتی که باشه موقع نماز خوندن من یا ما آرومی . . . انگار آروم ترین لحظه های زندگیته... خدایا شکرت 

امروز بعد از غروب نزدیکای ساعت ۹ بود ... سر گاز بودم و داشتم پیاز داغ میکردم... هی میومد و میرفت  و شلوارم و میگرفت و هلم میداد کنار!!!

دفعه اولش نبود... هی اینور و اونور رفتم ولی راضی نشد... ولم نکرد... آخرش زیر گاز رو کم کردم و انگشت اشارم رو دادم به دستای کوچولوش و باهاش رفتم... منو برد پای سجاده که بعد از نماز ظهرم تا زده بودمش... گوشه سجاده رو کنار زد... گوشه چادر نمازم رو کشید و داد دستم و گفت: ئه ئح!!

چقدر ذوق کردم...

چشم عزیزم... بله عزیزم... درسته عشقم...

: به نماز نگویید کار دارم...

رب جعلنی مقیم الصلاة و من ذریتی

رب تقبل لی دعائی

 

+نوشته شده در شنبه 1390/07/09ساعت23:40توسط زیبا |
ماو امام صادق مهربونمون!
امروز روز عجیبی بود! ... سخت و عجیب... و وحشتناک.... خدارو هزااااااااااااااااااااااااااار بار نه... خیلی کمه... اندازه تمام گلهای دنیا.... و تمام نی نی های دنیا شکر ....

خیلی به خیر گذشت...

هر کی بهم میرسید میگفت... بچس دیگه... تا نیفته که بزرگ نمیشه.... فرشته ها مواظبشن.... بسپرش به خدا...

اما همه اونایی که مادر بودن وقتی اینارو میگفتن خودشون هم میدونستن که اینا نمیتونه قلب پر از خونمو آروم کنه...

از اول بگم!؟!؟

بزارید طرف رو بخوابونم ... میام میگم! چون بدجوری سنگینی میکنه همین خاطره تلخی که به خیر گذشت!

واااای قلبم

.

.

.

جریان از این جا شروع شد که!

امروز روز شهادت امام صادق بود! و من و همسری به حق کارهای نکرده زدیم به تیپ هم!

من دل اونو شکوندم و اون دل منو!

من توی خونه مشغول آبغوره گیری و اون بیرون تو حیاط مشغول ماشین شستن! محمد هم که عاشق باباشه تو خونه بند نمیشه و یه خورده بازی میکرد و بعد داد میزد : آاااا آآآآآآاا(همون بابا)عاشقشم من!

خلاصه بند نشد و رفت توی حیاط... من هم دیدم حالا که دارم آبغوره میگیرم حداقل بزار لباسم هم اتو بزنم که توی وقت صرفه جوییی بشه! خلاصه اتو کشیم تموم شد که ناگهان یه صدای گوش خراشی گولومب گولومبی اومد و قلب شیشه ای ما رو نوازش داد!!!! در همین حال صدای همسری عزیزم به گوش می رسید که می فرمــــــــــــــــــــود: مـــــــــــــــــــــــحـــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــد! (در حالت داد می فرمود)

خلاصه من حال خودم رو نفهمیدم فقط نمیدونم چی شد که جیغ زنان و بر سر کوبان و شیون کنان رفتم درو باز کردم دیدم پسرک کوچک و شیطونک توی بغل آقای همسر در حال هوار کشیه و همسری عزیز تر از جان که خیر سرمون با هم قهر بودیم نیز رنگ به رخساره نداره و لب ها مانند گچ تیفال سفید در حال .... چه میدونم بابا در چه حالی بودند... مهم منم که در حال سکته به معنا واقعی بودم...

نفس هام به معنای واقعی به شماره افتاده بود... هیچ چی نمیدیدم جز محمد و هیچی نمیشنیدم جز صدای گریه هاش و البته گریه خودم و البته صدای همسری که نمیدونم چرا همش با خودش میگفت چیزی نشده... چیزی نشده... هیچی نیست... نترس!!!! (این دیالوگ ها رو با اون رنگ رخساره تصور کنید!)

خلاصه که مثل همیشه ملائکه به دادمون رسیدن و آرامشی عجیب به قلب تکه تکه من وارد شد و محمد رو بردیم برای گردش یعد از سقوط! ... که این آرامش دیری هم نپایید البته... چرا که با آمدن مادر شوهر عزیزم که برای خرید بیرون رفته بود دوباره نقش زمین شدم... انگار که خیالم ار بابت محمد و پدرش راحت شده باشه!

اما گریه و شیون و مویه کردن من همان... گریه مادر شوهر مهربانم پا به پای من همان!

دیگه هیچی دیگه... تا اینجا سعی کردم خنده دار تعریف کنم که خودم دوباره نزنم زیر گریه!!! واقعا قصدم فقط همین بود وگرنه به خدا اگه بخوام ادعای طنازی بکنم!

بعدش  کلی هم برای مادر شوهرم گریه کردم و اون بنده خدا رو هم خون به جیگر کردم ... بعدش هم تا همین الان که خدمتتون رسیدم هر وقت یادم افتاده تنم لرزیده و اشک توی چشمام جمع شده و یهو فوران کرده... به خاطر همین من الان بیشتر شبیه موش کور صحراییم! تا زیبا مادر محمد و همسر پدر محمد!

 

* لازم به ذکر است که  ما در طبقه تحتانی منزل مادر شوهر و به عبارتی زیر زمین ساکن هستیم و ۸ -۹ تا پله تا حیاط فاصله داریم...

*(به قول محمد:)ددددددددددددددٍ! از همه مهم تر یادم رفت بگم به لطف یزدان و بچه ها و امام صادق مهربانم که بیش از گذشته مدیونش شدم پسرم جز خراش خیلییی کوچک روی گونش هیچی هیچی هیچی هیچیش نشد... طوری که تا همین الان که بچه خوابید صد دفعه ورندازش کردم و باز باورم نمیشد که خدا و اما صادق این همه منو بچم و همسرم رو دوست دارن! 

شما باورتون میشه ؟  خداییش تصور کنید با اون صدای گرومب گرومب و اون بی تابی های محمد ... حتی یه ذره خون هم نیومده باشه ... یا قد یه نخود که هیچی یه عدس هم کبود نشده هیچ جاش!

*(گفتم نخود و عدس ... یادم باشه فردا یه آش رشته برای امام صادق جونم درست کنم.)

الله اکبر... حالا هی من بگم" لا حول و لا قوة الا بالله" و شما باور نکنید

یا امام صادق... تا عمر دارم مدیونتونم. از این به بعدش هم با خودتون.

 

پینوشت:!!! بعله... از پله ها افتاده بود!!!!

+نوشته شده در شنبه 1390/07/02ساعت22:43توسط زیبا |